شازده کوچولوشازده کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 17 روز سن داره

شازده کوچولو

بیست روزگی

پسرکم امروز بیست روزه شد . بیست روز دیگه هم از چله در میاد ! چه زود!  خیلی زود داره میگذره ، نمیشه یه کمی یواش تر؟ برعکس خیلی ها که منتظرن به سرعت این روزا بگذره و نی نی کوچولو از آب و گل دربیاد و به قول معروف بشه تو دست گرفتش و جونی بگیره ، من عاشق این روزاشم ! چقدر سریع داره رشد میکنه ، تو همین روزا کلی تغییر کرده ! همه جوره ها! از قیافه ش تا اخلاق و رفتارش!!! کلی با آدمهای خونه آشنا شده و دوست شده! کلی زبون همو میفهمیم ، دیگه آدم بزرگای دور و برش میدونن که الان گشنه س یا خوابش میاد یا چجوری بادگلوش روبگیرن یا ... عزیز دلم اصلا عجله نکن ! آروم آروم بزرگ شو! من عاشق اینم که بزرگ شدنت رو ببینم ، نه اینکه به سرعت بزرگ بشی ، اینی که هست...
1 آبان 1391

وقتی باد ها دردناک میشوند !

دیشب مادر همسر جان ، یعنی مادر بزرگ نی نی اومد دیدن نوه جون ، خلاصه گفتیم و شنیدیم و نی نی رو دید و تمام مدت هم نی نی جان لالا ی عمیق!  همه حضار هم خوشحال که نی نی آرومه ، خیلی بچه ی براه و ساکتیه ! از این بچه ها نیست نق میزنن گریه میکنن ... همچین که مهمون رفت ،،، نی نی بیدار شد و تا خود صبح نذاشت هیچکی تو این خونه بخوابه ! که البته اینشم به د ر ک  ! بچه م از حال رفت اینقد گریه کرد !  با هر بار ناله و گریه ش مردم من ... طفلکم اونقدر باد و طوفان های مهیب ! تو دلش جمع شده بود که هرچی ما بادگلو ازش گرفتیم و هی باد در کرد ته ش در نیومد که نیومد!  دیگه من که ضعف اعصاب گرفته بودم و هیچی نمفهمیدم از یه ساعتی به بعد هم از شدت ...
30 مهر 1391

ما نی نی داریم ، باور نمیکنین؟ اینم سَنَدش !!!

شناسنامه ت رو گرفتیم شازده کوچولوی فسقلی من !  اولین بارون پاییزی امسال هم داره میباره ! آخ خدایا شکرت!  عاشققققققققققق پاییزم ! با باروناش و ابرای یه دفه ایش!  روزای خوبی تو راهه پسرکم ، روزای پاییزی قشنگ ...
29 مهر 1391

داستان این روزای نی نی و مامانش !

نی نی شیر میخوره ( حدود نیم تا یک ساعت)، بعد باید باد گلوی نی نی گرفته شه (‌ حدود نداره ، گاهی همون آن و گاهی چهل و پنج دقیقه بعد ..) بعد تازه دلش سبک شده ادامه شیرش رو میخواد(‌نیم ساعت دیگه )‌ بعد دوباره بادگلو! ... حالا میبینم نی نی هی سر وصداهای مورد دار از خودش در میاره و غر میزنه ! اینجاست که باید رفت نی نی رو شست و دوباره پوشک رو عوض کرد و ...بعدم که خوشحال وخندون از شسته شدن اشتهاش باز شده و باز شیر میخواد !!!‌ بعد از شیر باز باید بادگلو......!!! و دیگه اینجا ها اگه مامان نی نی هنوز به هوش باشه شاهد خوابیدن نی نی خواهد بود، دوساعتی نی نی خوابه و مامان نی نی که تا الان منتظر بوده نی نی بخوابه که بره یکی از صد تا کار...
29 مهر 1391

بازم سکسکه!

کی میگه نی نی تو شکم مادر سکسکه نمیکنه و اونی که میگیم سکسکه ست یه چیز دیگه ست؟؟ وقتی سکسکه میکنه دلم میخاد بچسبونمش به خودم و دقیقا عین اون وقتا صدا ی سکسکه ش رو از تو دلم بشنوم ! بعد دوباره یادم میاد که آره ... این همون کوچولوییه که تو دلم بود !  ... آخ که چقدر تو دوست داشتنی هستی کوچولوی من !  
20 مهر 1391

این روزای من و نی نی

جوجه پرنده ها رو که تو لونه منتظر غذا دهنشون رو تا ته ! باز کردن دیدین؟  الان یه دونه جوجه دارم دقیقا به همون شکل هنوز چشماشو باز نکرده دهنشو باز میکنه و دنبال مم میگرده! و تند تند کله ی کوچولوشو به همه طرف میچرخونه تا شاید یهو رسید ! غذای گرم و خوشمزه ی اختصاصی شو که میخوره یه اووووووو ، یا قووووم ،  یا هییییییی ! خوشگلی میگه همه خستگی آدم در میره ! اینقد شیرین میشه قیافه ش آدم میخواد قورتش بده !  طفلی بزرگترین چالش زندگیش دفع جیش و پی پی شه  ! کلی به خودش میپیچه و هن و هن میکنه و قیافش سرخ و کبود میشه تا بلخره صدای مورد نظر در میاد و ا ه ه ه ه میکشه و راحت میشه ! چیزی که جالبه همراهی و حمایت همه اعضای خونواده از...
19 مهر 1391

تولد یک فرشته

ساعت احتمالا چند دقیقه ای از هشت صبح روز چهار شنبه دوازده مهر گذشته بود که یه فرشته پاک و مهربون دنیا اومد ، یه کوچولوی سفید و ناز و دوست داشتنی که اول صداشو شنیدم بعدم خودشو دیدم !‌ کوچولو و ظریف و شگفت انگیز!‌ اولین چیزایی که گفتم اینا بود . سلام پسرم ...!سلام عزیزم ...!  تو واقعا پسر منی؟ و یهو همه استرس ها درد ها و خستگی ها جاشو داد به خنده ، خنده ، خنده ! و شعفی که هنوز هست ، هر بار که میبینمش !  خدایا بخاطر این هدیه فوق العاده ممنونم! باید اعتراف کنم با اینکه نه ماه تموم منتظر اومدنش بودم هرگز تصوری از این هدیه تا این حد دوست داشتنی و شگفت ، نداشتم !  رادمهر ، پسر نازنین و دوست داشتنی من و همسر جان ، با و...
19 مهر 1391