فرشته ی کوچولو
میدمش دست باباش تا بتونم چند دقیقه چشمامو ببندم و استراحت کنم ، اما تمام مدت از دور به پاهای کوچولوش نگاه میکنم که تو ی هوا تکونشون میده و قلبم می تپه ... می تپه ... میذارمش تو بغلم ، دمر، با ولع به دنبال دستم که زیر چونه ش هست خودشو پایین میکشه و دستم رو ، مچم رو بازوم رو با حرص بامزه ای مک میزنه ملچ و مولوچ! دلم قنج میزنه ... تو بغلم داره شیر میخوره ، چشماش نه باز بازن نه بسته ی بسته و هی قیلی ویلی میرن ، داره آواز میخونه ! اونقد با حس میخونه و غر میزنه که من و پدرش هر دو به خنده میفتیم ! گذاشتمش توی بغلم تلویزیون روشنه ، رادیو هفت(برنامه شبانه ) موسیقی پخش میکنه ، با دقت کله شو میاره بالا ، و همونجور دمر ، با دقت ت...
نویسنده :
مامان
23:48



