شازده کوچولوشازده کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 18 روز سن داره

شازده کوچولو

فرشته ی کوچولو

میدمش دست باباش تا بتونم چند دقیقه چشمامو ببندم و استراحت کنم ، اما تمام مدت از دور به پاهای کوچولوش نگاه میکنم که تو ی هوا تکونشون میده و قلبم می تپه ... می تپه ... میذارمش تو بغلم ، دمر، با ولع به دنبال دستم که زیر چونه ش هست خودشو پایین میکشه و دستم رو ، مچم رو بازوم رو با حرص بامزه ای مک میزنه ملچ و مولوچ! دلم قنج میزنه ... تو بغلم داره شیر میخوره ، چشماش نه باز بازن نه بسته ی بسته و هی قیلی ویلی میرن ، داره آواز میخونه ! اونقد با حس میخونه و غر میزنه که من و پدرش هر دو به خنده میفتیم !  گذاشتمش توی بغلم تلویزیون روشنه ، رادیو هفت(‌برنامه شبانه )‌ موسیقی پخش میکنه ، با دقت کله شو میاره بالا ، و همونجور دمر ، با دقت ت...
5 دی 1391

اولین زمستان

پسرکم اولین زمستان عمرش رو آغار کرد. شب یلدا رو کنار هر خونواده ها گذروندیم اول خونه ی پدری من و بعد هم پیش مادربزرگ پدری رادمهر. رادمهرم با لباس هندونه ای که پوشیده بود شده بود هندونه ی سب یلداومون! دیروز تو هشتاد روزگی بردیمش دکتر که چکاپی بشه و خدا روشکر همه چیز خوب و طبیعی بود وزنش شده بود شش و ششصد که از دو ماهگی ششصد تا اضافه کرده بود. باز واسه کولیک به دکتر گفتیم و دایمیتکون داد و گفت کولیکز و گریپ میکسچر ندیم. اینم امتحان میکنیم دیگه! این روزا پسرک کاملا اصرار داره بفهمونه بهمون که ما رو میشناسه! و وقتی تو جمع چشم تو چشم من میشه میخنده که یعنی مامان خانوم دیدمت! و کلی قند تو دل من آب میکنه! عاشق بازیه ...
5 دی 1391

سشوار دوستت داریم!

روزا و شبایی هست که هیچی به جز یه سشوار هم صحبت خوبی برای آدم نمیشه !‌ اینو میشه از آرامش و سکوت رادمهر فهمید وقتی سشوار براش شروع میکنه به صحبت و آواز! 
30 آذر 1391

بلایای ناشناخته نی نی داری !

چند روزیه همه دندونام با هم درد میکنه ، گوشه به گوشه لثه هام هم درد میکرد انگار سوخته باشه، ترس برم داشته بود  نکنه همه دندونام با هم خراب شده؟ یعنی لثه هام هم مریض شدن؟ نکنه به یه مرض عجیبی دچار شدم ؟ دیشب مچ خودمو وقتی گرفتم که داشتم ذوق کردنای رادمهرو نگاه میکردم و جلوی خودمو میگرفتم نچلونمش و گازش نگیرم و البته با تمام قدرت دندونامو به هم فشار میدادم !  و اما ... ! صبح وقتی قهوه داغ رو تو فنجون ریختم و بی معطلی با شنیدن صدای اه اه رادمهر ، یه قلپ خوردم و دویدم سمتش ، تازه فهمیدم ای بابا ! هر دفعه چای و قهوه میریزم برا خودم از هول اینکه پسرک بیتابی نکنه داغ داغ ب عجله میخورمش و در نتیجه همه جای لثه هام سوخته !  جالبه ...
29 آذر 1391

آشپزی با پسرک

ناهار رو با پسرک پختیم ! آغوشی بستم و با پسرک تو آشپزخونه بالا و پایین پریدیم و مرغ ها رو سرخ کردیم ، سیب زمینی ها رو چیپس کردیم و شعر خوندم و خندید و آغو آغو کرد و تمام مدت به من زل زد و بلخره خسته که شد دیگه کار مرغ ها و سیب زمینی ها تمام شده بود پسرک شیر خورد و قان و قون قبل از خوابش رو کرد و منم یه دستی ناهار خوشمزم رو خوردم، جای پدرش البته خالی بود!  تا شب که الانه چندین بار دیگه شیر خورد و ظرف شستم و خوابید و قهوه خوردم و ظرف شستم و با محبوبش که همون آویز تختشه اختلاط کرد و الانم که مونده مردد بخوابه یا بازی کنه و در نتیجه نق میزنه!  خواستم باهاش برم خرید اما سردی هوا منصرفم کرد. خیاطی هم باید میرفتم که خوابیدنش تو ساعت...
28 آذر 1391

هفتاد روزگی پسرک و بلاخره ...پستونک!

اوایل چند باری سعی کردم واسه وقتایی که میخواد زور بزنه و نیاز داره چیزی بمکه پستونک بدم بهش اما موفق نشدم هم خودش نمیگرفت هم خودم دلم نمیومد میترسیدم مک زدناش با پستونک خسته ش کنه و شیر درست نخوره ، اما دیروز باز گفتم یه امتحانی بکنم ، آخه چند شب بود الکی الکی شیر خوردن رو طولانی میکردو با مک زدن میخوابید . این شد که بعد از شیردادن پستونک رو گذاشتم دهنش ، همین جور بهم ذل زده بود چند باری شوتش کرد بیرون و خندید !!! فکر داریم بازی میکنیم لابد! بعد خیلی راحت شروع کرد به مکیدن و همین جور به من خندیدو نگاه کردو خوابید ! باور م نمیشد ! مدتها بود بدون رو پا گذاشتن نخوابیده بود ! خلاصه که شنگول و منگول و خوشحال شدیم !  از دیروز هم چند باری ام...
23 آذر 1391