اولین زمستان
پسرکم اولین زمستان عمرش رو آغار کرد. شب یلدا رو کنار هر خونواده ها گذروندیم
اول خونه ی پدری من و بعد هم پیش مادربزرگ پدری رادمهر.
رادمهرم با لباس هندونه ای که پوشیده بود شده بود هندونه ی سب یلداومون!
دیروز تو هشتاد روزگی بردیمش دکتر که چکاپی بشه و خدا روشکر همه چیز خوب و
طبیعی بود وزنش شده بود شش و ششصد که از دو ماهگی ششصد تا اضافه کرده بود.
باز واسه کولیک به دکتر گفتیم و دایمیتکون داد و گفت کولیکز و گریپ میکسچر
ندیم. اینم امتحان میکنیم دیگه!
این روزا پسرک کاملا اصرار داره بفهمونه بهمون که ما رو میشناسه! و وقتی تو
جمع چشم تو چشم من میشه میخنده که یعنی مامان خانوم دیدمت! و کلی قند تو دل من
آب میکنه!
عاشق بازیه و دوست داره باهاش حرف بزنیم و واکنشای بامزه نشون میده با صداهایی
که از تو حلقش در میاره یا چیزایی که میسازه مثل آگه. آنگه. امی. هووو! و کلی
کلمه های مشابه! از همه باحال تر هاش مااا و امه گفتناشه که من میزنم به حساب
مامان گفتن!
کلی هم با نرمش دادنش و ماساژ کیف میکنه و عاشق اینه وقتی به کمر خوابیده
دستاشو بگیریم و بشینه اینقد بامزه همه زورشو جمع میکنه و خودشو هل میده جلو!
خیلی دوست بشینه و همه جا رو ببینه که گاهی تو بغل یا رو بالش میشونمش اما
خیلی طولانی جرات نمیکنم بذارم بمونه میترسم بهش فشار بیاد.
یه کاری هم جدید یاد گرفته تماشای دستهاشه! دستاشو میاره کاملا جلوی صورتش و
هی انگشتاشو باز و بسته میکنه مثل کسی که داره میرقصه! تو این مرحله داره بدن
خودشو میشناسه و معلومه که الان نوبت دست هاست. گاهی چیزی رو توی دستش میذارم
نگه میداره و تکون میده اما هنوز خودش چیزی رو نمی گیره.
اینم شرح حال هشتاد و یک روزگی!
بازم کتاب خریدم راستی! ماساژ کودک به زبان آدمیزاد و باهوش بار اوردن کودک به
زبان آدمیزاد! کتابهای خیلی خوب و سر راستین تو بارداری هم بارداری به زبان
آدمیزاد رو داشتم عالی بود.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اولین زمستان
