شازده کوچولوشازده کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 17 روز سن داره

شازده کوچولو

شصت و هفت روزگی

زندگی با یه بچه ی دوماهه ، یعنی زندگی با یک دست ! باید بتونین در حالی که نی نی رو بغل گرفتین خونه رو جمع و جور کنین ، تایپ کنین ، غذا رو هم بزنین ، کوکو ها رو زیر و رو کنین و ... اونم درحالیکه روز به روز تپل مپل تر هم میشه ! درد دست و خواب رفتن و خشک شدن پاها هم که دیگه عادی شده ! به خاطر خوابوندن نی نی رو ی پا همیشه خدا پاها دردناکن ، صبحا به خاطر ساعتها دست زیر سر نینی گذاشتن و شیر دادن هم باید از یه دست برای چند دقیقه اول صرف نظر کرد!   عوض همه اینا چی داریم؟ یه جفت چشم شاداب و زنده که صبح سحری در حالی که پای سینه خوابیده سرشو چرخونده بالا و خوشحال و خندون بهت خیره شده ! و تا بهش نگاه میکنی زیونش و تا ته در میاره و اینجوری بهت صبح ...
20 آذر 1391

دو ماهگی

پسرکم دو ماهه شد اونقدر چیزا میخواستم تو این یکی دو هفته بنویسم و ننوشتم بیشترش یادم رفته ! هرچیش یادمه مینوسم حالا تا باز یادم نرفته ! هفتم آذر پنجاه و پنج روزگی پسرک و تولد آقای پدر بود ! که من بر خلاف هر سال هیچی نتونستم برای تولد همسرجان تدارک ببینم ! یعنی هیچی ها!‌نه کادو نه کیک نه سورپرایز نه رمانتیکی نه چیزی !!!  این شدکه شب گفتیم بریم شام بیرون و یه چرخی بزنیم اقلا ! گفتم رادمهر رو میذاریم پیش مامان بزرگ مهربون و میریم و میایم اما محبت آقای پدر مهربون گل کرده بود و گفت نه ! با پسرم میریم ! رفتیم رستوران ایتالیایی و پاستا و پیتزا سفارش دادیم و ...به محض سفارش غذا پسرک بیدار شد و صداشو گذاشت رو کله ش ! این شد که به سر...
15 آذر 1391

پنجاه و هفت!

اصن یه وقتایی نمیشه نوشت ! نمیشه که نمیشه ! ده بار اومدم صفحه رو باز کردم و بستم و نشده بنویسم ! تو پست بعدی مینویسم اصلا! 
15 آذر 1391

پنجاه روزگی

برنامه شیر خوردن پسرک مدام تغییر میکنه ، یه روز هر نیم ساعت پنج دقیقه شیر میخوره ، یه روز هر دو ساعت بیست دقیقه و یه روزم مثل امروز کلا میچسبه به سینه و ول نمیکنه که نمیکنه !  اونقد محکم میچسبه که یکی دو ساعتی که مشغول خوردنه نه میشه تکون خورد نه راضیش کرد بگیره بخوابه و حتی یه دستشویی هم نمیشه رفت! کاملا هم خوابه ها ! ولی ول کن نیست ! امروز پدرش نیم ساعتی شاید پشت در موند چون من هرکاری کردم موفق نشدم راضیش کنم ممه رو ول کنه تا برم درو باز کنم ! روز به روز هوشیار و فعال تر میشه و علاقه بیشتر به این نشون میده که بگه ما رو میشناسه ! دیگه یه ساعت هایی تو روز رو بیداره و فقط بازی میخواد و خیلی ناراحت میشه اگه محلش نذاریم ! بعد از اینکه با...
2 آذر 1391

سی و هفت روزگی

همین جوری حالا که وقت دارم گفتم بیام چیزایی که یادمه بنویسم ! آخه بسکه نمیرسم بیام همه اتفاقا یادم میره !  پسرک کاملا گردن میگیره دیگه خدا روشکر، اگه رو پهلو باشه به روی سینه یا کمر غلت میزنه ، و به محض این که دمر میخوابونمش روی پام ، با پاهاش محکم میکوبه رو زمین جوری که میخواد با کله از اون ور شوت شه !!!  پدر پسرک از روز دوم تولد مدعیه که کشف کرده پسرک چپ دسته ! میگه زور دست چپش خیلی بیشتر از دست راستشه ، البته عجیب م نیست خب پدر پسرک خودش چپ دسته ! حالا باید منتظر بشیم ببینیم اکتشاف به اثبات میرسه یا نه ! از تماشای پسرک تو خواب سیر نمیشم ! و گاهی همچین که بهش دقیق میشم اشکام سرازیر میشه! انگار تحمل این همه زیبایی و ظرافت ...
29 آبان 1391

هفته ی هفتم

این هفتمین هفته ی تولد پسرکه ، دیگه کاملا از اون فنچی و جوجگی درومده و قان و قون میکنه و کلی هم با خنده هاش دل میبره وروجکم ! هر کسی بغلش میکنه با کلی دلضعفه واسه خنده های غافلگیر کننده ش که مستقیم تو چشمای طرف نگاه میکنه و میخنده ، صدام میکنه که بیاااا ببین چه خنده ای میکنه برام !  این خنده ها و البته قان و قون و اغون بغون های سخاوتمندانه ی پسرک گنج این روز های ماست ، گنجی که از پیدا کردنش تو هر لحظه ای غرق شادی میشیم و همه چیز های دیگه میشن حاشیه ! وقتی پوشکش رو عوض میکنیم یا وقتی شیرش رو خورده و سرحاله و بازی میخواد ، دوست داره باهاش حرف بزنیم و اونم با ادای بامزه ای سعی میکنه لب و دهنش رو مثل ما باز و بسته کنه و ادای حرف زدن در ...
29 آبان 1391

خواب فرشته ها

الان روی پاهام خوابیدی فرشته کوچولوی من  با صدای بلند میخندی ، و من ذوق میکنم ! قند تو دلم آب میشه از صدای خنده ت پسرکم ... حتما داری خواب فرشته ها رو میبینی نه؟ اونقدری غرق تماشا و لذتم که دلم نمیاد بلند و برای بیرون رفتن آماده بشم ، کاش زمان این جور وقتا متوقف میشد تا میتونستم حالا حالاها خنده ی شاد و قشنگت رو نگاه کنم و کیف کنم !  از دیروز یهو شروع کردی به اغو بغو کردن تو جواب کسی که باهات حرف میزنه و خنده های خوشگل و دل آب کن تحویل میدی !  راستی دیروز تو چهل و دو سه روزگی رفتیم بهداشت و خدا روشکر از وضعیت رشدت کاملا راضی بودن ، شدی پنج کیلو و دویست ، با قد پنجاه و هفت .  رون هات داره تپلی میشه و من هی موقع ع...
25 آبان 1391