شازده کوچولوشازده کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 18 روز سن داره

شازده کوچولو

بازرس کوچولو

عاشق این وقتاییم که گیج خوابه و چشماش به زور بازه اما  کم نمیاره و تمرکز دست کوچولوش رو میگیره جلو ش و با دقت فراوان بررسی ش میکنه!!! بعد تازه تا چشم باز میکنه هم اولین کاری که میکنه همین ایست بازرسیه دستاشه!!!  الهی مادر فدات بشه که از تماشای خلقت بی نظیره خدا سیر نمیشی!   چقد حیفه که تو این روزا بی لبتاب موندم. یه خورده م تنبل بازی البته دروردم!  آخه خداییش نمیشه!  همه وقتم آماده باش در خدمت شازده م! از صبح سحر بازی و بشینییم و پاشیم و راه ببریم و تاب و روروءک و شیر و فرنی و حریره و سرلاک و پیاده روی و پارک گردی و خیابون گردی و. ... خلاصه تا شب برنامه بدون کوچکترین وقفه ای در جریانه!  فسقلی خان از اواخر ...
31 فروردين 1392

فصل دلگرفتگی

واقعا چرا اسم زمستون به فصل افسردگی بودن در رفته؟؟؟  همون دو هفته اول بهار کافیه برا تضمین یک سال افسردگی . بخدا همون اول سال آدم همه کارای نصفه نیمه ی عمرش.آرزوهای همیشه گفته نشده و فراموش شده. احساسات هیچ وقت بروز داده نشده و هزاران هزار خاطره ی کوفتی از بیست و خورده ای بهار گذشته. . یادش میاد و به سلامتی سال رو کامی تلخ و حالی گرفته شروع میکنه! -اینم برا اینکه موج منفی راه نندازم اینجا وسط خاطرات پسرم : یکی از تفریحات این روزام.پیاده روی و اومدن به پارکه.رادمهر تو کالسکه و من قدم زنون.می ریم سمت پارک. و بعد از چند دور دور ٍ پارک چرخیدن وای میسیم کنار زمین بازی و هردومون مشغول تماشای بازی بچه ها میشیم.از سرسره و آلاکلنگ و تاب بالا...
17 فروردين 1392

بدون عنوان

یه وقتایی مثل... وقتی تو روروءکش هی دست و پا میکوبه که بیا منو بغل کن.و تا منو میبینه با شادی مسری و پرهیجانی دستاشو باز میکنه و رو پاهاش می ایسته لنگار یخواد پرواز کنه بیاد بغل من... وقتی بین شیر خوردناش با شیطنت شیر و ول میکنه و تو چشام خیره میشه و میخنده  و زبونشو تا ته در میاره... وقتی آروم آواز میخونه و تو بغلم شیر میره و کم کم پلکاش میفته رو هم و میخوابه... وقتی بغلش میکنم و با خوشحالی لپ منو با دهنی که تا ته باز کرده میخواد بخوره و من در میرم و اونم جیغ جیغ میکنه... واقعا این وقتا حس میکنم قلبم ظرفیت کافی نداره و الانه که وایسه از خوشی!!!
17 فروردين 1392

آقا ...آقا...!

یهو سوزنش گیر میکنه : آقا ...آقا ..آقا !!! بابا بابا بابا! مامامامااما! ام َ ام َ !  و البته تفففف تفففففففف تفففففففففف !  و خنده های مامان ذوق مرگ کن !  و نگاه ها ی عمیق بابا کُش!  عاشقتم کوچولوی من !  ممنون برای این همه ذوق و شوقی و شوری که به زندگی م اوردی . -راستی، بهت گفتم چقد دوستت دارم؟ نگفتم...؟ ...
28 اسفند 1391

شیر کوچولو!

جیغ کشان و فریاد زنان از این ور به اون ور خونه میره با رو روءکش و به هرچی دستش میرسه میکشه محکم...! وبعدم سعی میکنه شکارش رو بخوره! --یه دفعه اونقد هوا گرم شده تو این دو روز که با اینکه فقط یه بادی تن رادمهر میکنم از سو کله ش همینجور عرق میریزه. ای خدا الان اسفنده.تابستون چه وضعی داریم ---اخلاقش عوض شده نمیدونم چرا. کسل و بی حوصلست (بعدا معلوم شد به خاطر همین تغییر ناگهانی هوا بوده . این پسرک ما حسابیییی گرماییه )   ...
28 اسفند 1391

بدون عنوان

پسرک دیگه خیلی جدی تر از قبل برای گرفتن اسباب بازیا و وسایل تلاش میکنه ، خیلی دقیق تر از قبل دستشو میبره سمت چیزی که میخواد و بر میداره و البته بعدم میندازه!  امروز بابا ش با قاشق میزد به کاسه و دنگ دنگ صدا در میورد ، پسرک طاقت نیورد و بلخره قاشق رو گرفت و سعی میکرد همونجور صدا در بیاره !  (بیست و هشتم اسفند)
28 اسفند 1391

خرده نویسی های این چند روز ...و پسرکم میشینه

  -بعد از مدتهااا تقلای شبانه روزی! بلخره یکی دو هفته ای بود پسرکم خودش با کمک بالش و یا گذاشتن دستاش جلوش مینشست بدون اینکه من کاری به کارش داشته باشم و مانعش بشم! (‌مادر مانع پیشرفته داره بچم؟!) اماااا الان دو روزه پسرم بدون حتی کمک گرفتن از تکیه گاه برای مدت کوتاهی میشینه و کلی هم کیف میکنه وبعدم تق! میفته :) (بیست و پنجم اسفند) -یه روز صبح کلی اهه اهه کرد و به خودش پیچید هرچی این ور اون ورش کردم باز به خودش میپیچید و باد در میکرد. تو خواب و بیدار. یهو دیدم دمر شده.صورتش صاف رو پتو. دستاشم زیرش! زهره ترک شدم و با هول برش گردوندونم. ولی ظاهرن مشکلی با وضعش نداشت! آروم و راحت خوابیده بود  برش گردوندنم اهه اهه یی کرد ...
27 اسفند 1391